۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

مصرفِ وانموده‌ها یا بگو چه مصرف می‌کنی تا بگویم کیستی/روزبه آقاجری(برگرفته از وبلاگ سدویس)


مصرفِ وانموده‌ها یا بگو چه مصرف می‌کنی تا بگویم کیستی

روزبه آقاجری

دشواریِ نوشتن درباره‌ی جامعه‌ی مصرفیِ بودریار در این است که هرچند گستره‌ی مفاهیمی که او به کار می‌گیرد، حولِ ’مصرف‘ دور می‌زند اما او راه‌هایی نامستقیم را برایِ زدن به قلبِ این مفهوم به کار می‌برد. به همین علت است که اگر نامِ نویسنده و برداشتِ ذهنی‌ای را که از بودریارِ پسامدرن داریم، کنار بگذاریم، مشخصاً با متنی مارکسیستی روبه‌رو می‌شویم، به معنایِ دقیقِ کلمه.

اساساً، بودریار از چند مفهومِ بنیادیِ اقتصادِ سیاسیِ مارکسیستی آغاز می‌کند: ارزشِ مصرف، ارزشِ مبادله، بهره‌کشی، کالا و... . نکته این‌جا است که در هنگامِ خواندنِ جامعه‌ی مصرفی این احساس به آدم دست می‌دهد که بودریار به‌شکلی هم‌زمانی از سمت‌هایِ مختلف به ”جامعه‌ی وفور و فراوانیِ“ سرمایه‌داریِ متأخر حمله می‌برد و باید توجه کرد که این حمله‌ها، ضربت‌هایی ناگهانی اند، نه ستیزی متداوم و پیوسته. یعنی با شکلی از متنِ جدلی روبه‌رو ایم که مشخصاً هدف‌اش را ضربت‌زدن از چپ و راست به ”اسطوره‌ها و ساختارها“یِ آن جامعه قرار داده است. به همین علت، بهترین راه برایِ نوشتن درباره‌ی این کتاب، برجسته‌کردنِ آن ضربت‌هایِ نظری و این نکته است که آن ضربت به کجایِ سیستم فرود می‌آیند. نکته‌ای که باید در همین آغاز بگویم این است که جمله‌هایِ برداشت‌شده از متنِ جامعه‌ی مصرفی، اسطوره‌ها و ساختارها؛ ژان بودریار؛ پیروزِ ایزدی؛ نشرِ ثالث؛ 1389 را بدونِ ارجاع درونِ گیومه آورده ام. و نکته‌ی دیگر این‌که در این‌جا صرفاً خواسته ام به هسته‌ی نظریِ این اثر اشاره‌ای کرده باشم.

در ستایشِ اشیاء

بودریار، جامعه‌ی معاصر را به جنگلی مانند می‌کند که ’چیز‘ها آن را انباشته اند. همین تصویر، به‌سادگی دو مفهومِ ’وفور‘ و ’فراوانی‘ را به ذهن متبادر می‌کند؛ شکل‌هایِ درهم‌پیچنده و انبوه‌واری از کالاها، خدمات و... . جامعه‌ی وفور، مرا به یادِ همین مفهوم گی دُبور در کتابِ جامعه‌ی نمایش می‌اندازد. درواقع، باید صریحاً بگویم که کتابِ بودریار، بیش‌ازاین‌ها به جامعه‌ی نمایش مدیون است. این را می‌شود در جای‌جایِ اثرِ بودریار به‌روشنی دید. اما کارِ بودریار از دقت و گستردگیِ نظریِ بیش‌تری از کارِ دُبور برخوردار است که این، بیش‌تر به موجزبودنِ کارِ دُبور و تمرکزکردنِ گسترده‌ی بودریار بر این مسئله بر می‌گردد.

گفتم، آن جنگلِ انبوهِ کالاها و خدمات، دورتادورِ ما را گرفته اند، چنان که ”زیرِ نگاهِ ساکتِ اشیایِ مطیع و توهم‌انگیزی قرار داریم که همواره یک‌چیز را برایِ ما تکرار می‌کنند و آن، چیزی نیست جز بُهت و حیرت، فراوانیِ مجازی و فاصله‌گرفتنِ مجازی و فاصله‌گرفتن از دیگران“. چنین فضایی است که ما را بر می‌سازد؛ این ما هستیم که در این انبوهیِ وفور با ”ریتم و ظهور و افولِ پیاپیِ آن‌ها“ هماهنگ می‌شویم. اما این نباید فریب‌مان دهد، چرا که ”آن‌ها حاصلِ یک فعالیتِ بشری و تابعِ قانونِ ارزشِ مبادله، و نه قوانینِ اکولوژیکِ طبیعی، هستند“.

باید توجه کنیم که وفورِ عرضه‌ی کالاها و عرضه‌ی وفورِ آن‌ها به صورتِ جزئی و با یک کالا انجام نمی‌شود: ”فراتر از «رویِ هم انباشتن» که ابتدایی‌ترین اما بارورترین شکلِ فراوانی است، اشیا به صورتِ مجموعه یا کُلِکسیون سازمان‌دهی می‌شوند“ یا به سخنِ دیگر به صورتِ مجموعه‌کالا... یا به عبارتِ دیگر، به صورتِ زنجیره‌ای از اشیا به‌مثابهِ دال‌ها که مصرف‌کننده از یک به دیگری حرکت می‌کند و با ”گرفتارشدن در حسابِ اشیا“ عملاً به آن سمتی می‌رود که از پیش برایِ او تعیین شده است. این زنجیره‌ی دال‌کالاها، فرایندی مشخصاً جبری و تقدیری است. فروشگاه‌هایِ بزرگ درواقع مکانِ دست‌رسی به این زنجیره‌ی دال‌ها هستند.

بودریار، از این‌جا به یک مفهومِ بنیادی گذر می‌کند: خوش‌بختی. اما در این‌ فصل به‌طورِ دقیق به آن نمی‌پردازد و در فصلِ نظریه‌ی مصرف است که آن را مفهومِ مرکزیِ تحلیلِ خود می‌کند. او یک جمله می‌نویسد و رد می‌شود: ”رفاه، کثرتِ کالاها و اجناس، درواقع چیزی جز انباشتِ نشانه‌هایِ خوش‌بختی نیست“. و گرفتارشدن در این زنجیره‌ی بی‌پایان و جنگلِ انبوه است که مشخصاً به بی‌معنی‌شدنِ همه‌چیز می‌انجامد.

دراین‌جا چرخه‌ای سرسام‌وار به راه می‌افتد: چرخه‌ی مصرف ـ فاجعه‌ی واقعیت ـ تصویر ـ امنیت. تنها در جامعه‌ی نمایشِ مصرفی است که ”جهانِ واقعی، وقایع و تاریخ واردِ تصویر می‌شوند تا به‌واسطه‌ی آن مصرف و دفع شوند“. چنین فاصله‌ی فاجعه‌باری از واقعیت، تنها در چارچوبِ وضعیتی ممکن است که ’مصرفِ سرسام‌آوری فراوانیِ‘ کالاها ممکن باشد. و همین فاصله، مشخصاً چونان فضایی خالی برایِ ایجادِ امنیت برایِ ما عمل می‌کند و هجومِ دیوانه‌وارِ آن تصاویر، آرام‌آرام چنان عادی می‌شود که از آن چیزی جز تصویر باقی نمی‌ماند. درواقع آن‌چه اتفاق می‌افتد، ”نفیِ واقعیت، بر مبنایِ درک حریصانه و فزاینده‌ی نشانه‌هایِ آن است“.

”مکانِ مصرف چیزی جز زندگیِ روزمره نیست“. بودریار، زندگیِ روزمره را به دو حوزه بخش می‌کند: یکی حوزه‌ی استعلایی، خودسامان و انتزاعیِ (سیاست، اجتماع و فرهنگ) و دیگری، حوزه‌‌ی درونی، بسته و انتزاعیِ «امرِ خصوصی». نکته این‌جا است که آرامشی که در زندگیِ روزمره باید به وجود آید، به‌شکلی پارادوکسیکال، زاییده‌ی سرسامِ ”واقعیت و تاریخ“ است. این آرامش باید برایِ به‌چنگ‌آوردن کمی هیجان به مصرفِ خشونت بپردازد، البته وجهِ شرم‌آورِ این وضعیت آن است که ”مشتاقِ بروزِ خشونت و وقایع است اما به شرطی که این‌ها در چاردیواری خانه دریافت کند“. که به عبارتِ دقیق‌تر، هدفِ چنین مصرفی رسیدن به ”خوش‌بختی سلبی از رهگذرِ رفعِ تنش‌ها“ است. انفعالِ ناشی از چنین شیوه‌ی زیستنی را به قولِ بودریار «استراتژیست‌هایِ میل» توجیه خواهند کرد که انفعال نه تنها از نظرِ ارزشی بد نیست بلکه اوجِ تجلیِ سرشتِ انسانی است. اما این وضعیت نمی‌تواند مدتِ زیادی دوام بیاورد اگر چونان چیزی گران‌بها و سخت به‌دست‌آمده جلوه نکند. پس باید از طریقِ همان تصاویر در چارچوبِ خانه، همواره، زندگیِ روزمره موردِ تهدید نشان داده شود تا به قولِ بودریار ”امنیتِ موجود عمیق‌تر احساس شود“ و ”ضروری است در اطرافِ منطقه‌ی حفاظت‌شده [زندگیِ روزمره]، نشانه‌هایِ سرنوشت، مصیبت و تقدیر ظهور پیدا کنند تا زندگیِ روزمره تعالی و شکوهی را که فاقدِ آن است، باز یابد“. یک نمونه‌ی مشهور، ایجادِ رعب و وحشت در زندگیِ روزمره‌ی امریکایی به بهانه‌ی هزاران ”نشانه‌ی سرنوشت و مصیب و تقدیر“ یعنی تا دیروز کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها و امروز القاعده و بنیادگراها و... است: ”بدین ترتیب، تقدیر القا می‌شود و انتقال می‌یابد تا ابتذال تغذیه شود و مشمولِ لطف قرار گیرد“.

بودریار نقدی اساسی بر دو مفهومِ چیره بر جامعه‌ی مصرفی وارد می‌کند؛ دو مفهومِ رشد و نتیجه‌ی منطقیِ آن اسراف.

درباره‌ی اسطوره‌ی رشد و در نقدِ آن، حرف بسیار زده شده است. ستایش از رشد که درواقع چیزی نیست جز بالارفتنِ شاخص‌هایِ کمّیِ اقتصادی از جمله تولیدِ ناخالصِ داخلی و... ، شعارِ در بوق‌وکرناشده‌ی سرمایه‌داریِ متأخر است و به‌ویژه در نسخه‌هایِ اقتصادیِ فاجعه‌باری که صندوقِ بین‌المللیِ پول و بانکِ جهانی برایِ جهانِ سومی‌ها می‌پیچند، تجلی می‌یابد. بودریار، به‌دقت اسطوره‌ی رشد را به زیرِ سؤال می‌برد و از رهگذرِ آن به نقدِ دنباله‌ی منطقی‌اش یعنی اسراف می‌پردازد.

مقوله‌ی ’رشد‘ و باوراندنِ اسطوره‌ای آن در جامعه‌هایِ مصرفی عملاً به طرزِ تفکرِ خاصی می‌انجامد که خود را در اسراف نشان می‌دهد: جامعه‌ی مصرفی برایِ ترغیبِ مصرف‌کننده به خریدِ بیش‌تر لحظه‌به‌لحظه‌ی ارقامِ مرتبط با رشدِ کمّیِ خود را بالاتر می‌برد و این‌جور نشان می‌دهد که در چنان وفوری از کالا و اجناس غوطه‌ور است که می‌تواند درلحظه هر خواسته‌ی مصرف‌کننده را براورده کند. سخن‌گفتن از «تمدنِ زباله» و معناداریِ این جمله که «به من بگو چه دور می‌اندازی تا به تو بگویم که هستی» تنها در جامعه‌ای ’رشد‘یافته و مصرفی ممکن است وگرنه در جامعه‌هایِ فقیرِ افریقایی و آسیایی که کسی چیزی ندارد دور بیندازد تا با آن ’چه کسی بودن‘اش آشکار شود.

بگذارید از جایی دیگر به بحثِ بودریار نزدیک شویم: اگر وبر اخلاقِ ریاضت‌کشانه و سخت‌کوشانه‌ی پروتستانی را عاملِ ذهنیِ شکل‌گیریِ بورژوازیِ خالقِ سرمایه‌داری می‌دانست، عاملِ ذهنیِ شکل‌دهنده‌ی سرمایه‌داریِ متأخر را باید خوش‌باشیِ تن‌آسایانه‌ی غرقه‌درمصرف دانست. اما همین باعثِ بروز شکل‌هایِ حاشیه‌ای می‌شود که هر چند به‌ظاهر علیهِ این تصویرِ چیره اند اما در هسته‌ی فکریِ خود رونوشتی برابر با اصل هستند. درواقع بودریار می‌گوید که چنین غرقه‌شدن و عرضه‌کردنِ فراوانی و وفور ـ یعنی رشد و سپس اسراف ـ زیرِ سایه‌ی سهمگینِ کم‌یابی انجام می‌گیرد. یعنی شکل‌گیریِ زوجِ مفهومی‌ای که مشخصاً وضعیتِ جامعه‌ی اسراف را نشان می‌دهد.

در این‌جا است که ’به اندازه‌ی کافی‘ جایِ خود را به ’بیش از حد‘ می‌دهد. این، شکلی خاص از ارزش را ایجاد می‌کند: ارزش دیگر چیزی مرتبط با خودِ کالا نیست بلکه مرتبط با زیادی، وفور و بیش‌ازحدبودنِ آن است. به دنبالِ همین است که اسطوره‌هایِ مصرف یا قهرمانانِ مصرف ایجاد می‌شوند: نقیضِ وضعیتِ وبری را می‌شود در این‌جا هم دید: ”امروزه دستِ کم در غرب، زندگی‌نامه‌هایِ پرشورِ قهرمانانِ تولید جایِ خود را به قهرمانانِ مصرف داده است. زندگیِ مثال‌زدنیِ «مردانِ خودساخته» و بنیان‌گذاران، پیش‌گامان، کاشفان و مستعمره‌نشینان که پس از قدیسین و مردانِ تاریخ‌ساز بیش از همه موردِ توجه بودند، اینک جایِ خود را به شرحِ احوالِ ستارگانِ سینما، ورزش، چند شاهزاده یا فئودالِ بین‌المللی داده است که در یک کلام در زمره‌‌ی اسراف‌کنندگانِ بزرگ قرار دارند... این دایناسورهایِ بزرگ، موضوعِ اصلیِ موردِ بحث مجلات و تلویزیون هستند و افراط‌کاری‌هایِ موجود در زندگیِ آن‌ها و مخارجِ فوق‌العاده‌شان، موردِ تمجید قرار می‌گیرد“.

و نکته‌ی نهایی آن است که جامعه‌ی مصرفی نمی‌خواهد ارزشِ مفیدِ اشیا را افزایش دهد بلکه می‌خواهد این ارزش را از میان ببرد و آن را تحتِ ارزش/مد یا تعویضِ سریعِ آن‌ها قرار دهد: ”جامعه‌ی مصرفی برایِ بقا به اشیایِ خود نیاز دارد و دقیق‌تر این‌که به نابودیِ آن‌ها نیاز دارد“.

نظریه‌ی مصرف

وُدِت یا ابرکالایِ یگانه‌ی جامعه‌ی مصرفی چیزی نیست جز ’خوش‌بختی‘. تمامِ مفاهیمِ دیگر، تمامِ کالاهایِ دیگر حولِ آن چرخ می‌زنند و ارزشِ هرچیزی در این گردونه صرفاً در نسبت با تأمین یا عدمِ تأمینِ آن تعیین می‌شود. این ”مرجعِ مطلقِ جامعه‌ی مصرفی“ دقیقاً شأنی برابر با ’رستگاری‘ دارد. اما این‌که جامعه‌ی مصرفی آن را چه‌گونه تفسیر و بازتفسیر می‌کند مسئله‌ای اساسی است.

مسئله تا حدِ زیادی روشن است، در وضعیتی که ارزش از خودِ کار، از خودِ کالا، از خودِ انسان به صرفاً زیادی یا وفورِ کالا منتقل شده است، خوشظبختی هم چیزی نخواهد بود جز ’به‌چنگ‌آوردنِ دست‌رسی‘ به این وفور. پس به دنباله، هر مفهومِ بنیادیِ دیگر هم به همین صورت معنا می‌شود، برایِ نمونه برابری هم می‌شود برابری در برابرِ این اشیا و کالاها: ”اصلِ دموکراتیکِ برابریِ واقعی، ظرفیت‌ها، مسئولیت‌ها، فرصت‌هایِ اجتماعی و خوش‌بختی (به معنایِ واقعیِ کلمه) به برابری در برابرِ اشیا و سایرِ نشانه‌هایی گذر می‌کند که حکایت از موفقیتِ اجتماعی و خوش‌بختی دارند“. در این‌جا است که تحلیلِ واقعیِ چیزها و بررسیِ ارزشیِ آن‌ها جایِ خود را به جست‌وجویِ حریصانه‌ی اشیا و نشانه‌ها برایِ تملکِ هرچه‌بیش‌ترِ آن‌ها می‌دهد. این فضا، باز مفهومِ ’رشد‘ را به میان می‌آورد، آن هم در نسبت با برابری یا نابرابری... شاید گفته شود که رشدِ کمّی اساساً به نابرابری می‌انجامد. این، شاید صحیح باشد اما بودریار می‌افزاید: ”این خودِ رشد است که تابعِ نابرابری است. این ضرورتِ حفظِ نظامِ اجتماعی «نابرابر» و ساختارِ اجتماعیِ امتیازات است که رشد را به‌عنوانِ عنصرِ استراتژیک خود تولید و بازتولید می‌کند“.

در این‌جا مشخصاً مسئله‌ی فقر به میان می‌آید. فقر برایِ بودریار، نتیجه‌ی بدکارکردیِ سیستم یا عیبی رفع‌شدنی در نظام نیست بلکه جزءِ ساختاریِ آن است؛ عنصری بنیادی که هم خودِ آن و هم شبحِ آن بر سرِ مردم، هر دو، نقشی اساسی در حفظ و ادامه‌ی کارکردِ سیتم دارند: ”پس صرفِ میلیادها دلار برایِ مبارزه با چیزی که جز شبحِ نامرئیِ فقر نیست، بهایِ زیادی نمی‌باشد؛ [البته] اگر بدین‌وسیله بتوان اسطوره‌ی رشد را نجات داد“.

گفتیم، کم‌بود چیزی است که بر وفورِ نمایشیِ جامعه‌ی مصرفی سایه افکنده است. این را با وضوحی تمام‌تر می‌شود در سلسله‌مراتبِ جدیدی دید که جامعه‌ی مصرفی ایجاد می‌کند. شما به‌ظاهر ـ یا آن‌چنان که مارکس می‌گفت، در شکلِ نمودی ـ به وفورِ کالاها و خدمات دست‌رسیِ تام دارید، اما در واقعیت دقیقاً به‌خاطرِ قرارگرفتن در سلسله‌مراتبی خاص ’امکانِ دست‌رسی‘ به آن وفور را ندارید. این، کم‌یابی و کم‌بودی را می‌شود بیش‌ازهمه در دو کالایِ اساسیِ جهانِ امروزِ ما دید: دانش و قدرت. بدل‌شدنِ این‌ها و بسیاری چیزهایِ دیگر مانند هوایِ پاک، فضایِ مناسب، رفتن به تعطیلات، دانستن و فرهنگ به ’حق‘ عملاً نشان‌دهنده‌ی همان سایه‌ی کم‌یابی و هم‌چنین وجود سلسله‌مراتبی پیچیده برای دست‌رسی به آن‌ها است.

همین بدل‌شدن به ’حق‘، آن‌ها به‌شکلی از ”نشانه‌هایِ متمایزکننده و امتیازاتِ طبقاتی (یا کاستی)“ بدل می‌کند: ما مشخصاً با یک نهادِ طبقاتی روبه‌رو می‌شویم: نهادِ طبقاتیِ مصرف. دست‌رسیِ طبقاتی به کالاها ـ از مسواک و جوراب بگیر تا آموزش و فرهنگ ـ مشخصه‌ی این دوران است. و ایدئولوژیِ مصرف، چیزی جز منطقِ بت‌پرستانه‌ای نیست که در پسِ خود، دقیقاً این بهره‌مندی و دست‌رسی طبقاتی را توجیه می‌کند.

به دنبال، مسئله‌ای رو می‌نماید که اساسی است: ”نجات از طریقِ اشیا“. ارزش و اعتبارِ نمایشی‌ای که وفورِ اشیا و سپسِ مصرفِ بیظحدوحصرِ آن‌ها ایجاد می‌کند، در طبقاتِ فرودست توهمی بزرگ ایجاد می‌کند: ”اثباتِ خود از طریقِ اشیا“. دست‌‌زدنِ طبقاتِ فرودست به مصرفِ نمایشی کالاها که گویا به ان‌ها این امکانِ موهوم را می‌دهد که خود را از آن سلسله‌مراتب بالا بکشند، در واقعیت به شکست می‌انجامد چرا که ”«اثباتِ خود از طریقِ اشیا» و نجات از طریقِ مصرف، در فرایندِ بی‌انتهایِ تظاهرِ اخلاقی راه به جایی نمی‌برد و امیدی به دست‌یابی به جایگاهِ لطفِ شخصی، موهبت و تقدیر نیست؛ این جایگاهی است که در هر صورت به طبقاتِ بالا تعلق دارد“. پس مصرفِ اشیا به قصد بالاآمدن از آن سلسله‌مراتب برایِ طبقاتِ فرودست چیزی جز ورشکستگیِ بیش‌تر و فروافتادنی سخت‌تر به بارنمی‌آورد.

تمایزگذاریِ حاصل از دست‌رسیِ طبقاتی، برایِ مصرف‌کننده به‌عنوانِ پی‌روی از الزاماتِ تمایزگذاری نمود نمی‌یابد بلکه بر او به صورتِ بهره‌مندی از آزادی، سلیقه و حقِ انتخاب جلوه می‌کند. در این‌جا دو نکته رو می‌نماید: 1) چنین تَصَوُری از ازادی و حقِ انتخاب توهمی بیش نیست. شما که کارمند هستید می‌توانید در فروشگاه‌هایِ بزرگ قیمتِ مثلاً مرسدس بنز را بپرسید اما نمی‌توانید آن را تصاحب کنید. در سلسله‌مراتبِ شما پراید تعریف‌شده است. 2) در نتیجه مفهومی به میان می‌آید که بودریار بر آن تأکید می‌کند: الزامِ نسبیت. یعنی دست‌رسیِ نسبی به کالایِ مشخص، تابعِ الزاماتِ تمایزگذاری است.

بودریار، می‌گوید که منطقِ سرمایه‌داریِ معاصر تغییر کرده است: ”مسئله‌ی بنیادیِ سرمایه‌داریِ معاصر دیگر تناقض بینِ «به حداکثر رساندنِ سود» و «بهینه‌سازیِ تولید» (در سطحِ کارآفرینان) نیست، بلکه [تناقض بینِ] قابلیتِ تولیدِ بالقوه‌ی نامحدود (در سطحِ ساختارِ تکنولوژی) و ضرورتِ به‌فروش‌رساندنِ محصولات است“. پس به همین علت، چنین جامعه‌ای این مسئله‌ی بنیادیِ خود را در مرکزِ توجهِ خود قرار می‌دهد و آن را از رفتاری ساده به نهادی اجتماعی بدل می‌کند: ”درواقع، مصرف رفتاری فعال و جمعی است، الزام‌آوراست، و نوعی اخلاق و نهاد است. مصرف، نظامِ ارزش‌ها است، همراه با کلیه‌ی استلزاماتِ آن مانندِ ایفایِ نقشِ در هم‌گراییِ گروه و کنترلِ اجتماعی“. که این، خود، شکلی خاص از جامعه‌پذیریِ مرتبط با مصرف را به وجود می‌آورد. یا به عبارتِ دیگر، آن‌ گذار از سطحِ وبریِ سرمایه‌داری به سطحِ کنونیِ آن، خود را در تربیتِ مصرف‌کننده نشان می‌دهد؛ تربیت و آموزشِ انسانِ مصرف‌کننده، یا آن‌چنان که بودریار می‌گوید: ”نظام، به انسان‌ها نه تنها به عنوانِ کارگر (کارِ مزدبگیری) و پس‌اندازکننده (مالیات، وام و...) بلکه بیش‌ازپیش به‌عنوانِ مصرف‌کننده نیاز دارد“.

تربیتِ مصرف‌کننده عملاً به ایجاد یک ’خود‘ می‌انجامد که می‌شود آن را ”خودِ مصرف‌کننده“ نامید؛ او از طریقِ مصرف و مصرفِ بیش‌تر شکل می‌گیرد و تشخُص می‌یابد؛ او به‌تمامی تحتِ انقیادِ الزاماتِ مصرف است. تشخُصِ این ’خود‘ که از طریقِ ایجادِ ’تمایز‘ها عینی می‌شود، نه تنها با ایدئولوژیِ فردگرایِ حاکم هم‌سو است بلکه در جهتِ بازتولیدِ بیش‌ترِ آن و اتمیزه‌شدنِ فراگیرتر حرکت می‌کند. آن تمایزها که قرار است تفاوتِ واقعی‌ای برایِ فرد نسبت به دیگران به ارمغان بیاورند، تنهاوتنها به عمیق‌ترشدنِ یک‌سانی‌ای عمومی دامن می‌زنند یا مانندِ موردِ تمایز میانِ مؤنث و مذکر کاری نمی‌کنند جز بازتولیدِ حقیرانه‌ترین شکل‌های واپس‌مانده‌ی نرینگی و مادینگی با تثبیت مرد و زن در نیازها و تصورات‌شان از خود.

برساختنِ انسانِ مصرفی که یک‌سره بر تمامیِ اسطوره‌ها و ساختارهایِ جامعه‌ی مصرفی گردن نهاده باشد، نتیجه‌ی یقینیِ فرایندِ بالا و پیایندِ ناگزیرِ ساختارها و اسطوره‌هایِ جامعه‌ی مصرفی است.

۱۳۹۰ تیر ۱۸, شنبه

جنبش‌هاي فمينيستي در بن بست طبقه یابی (محمد قراگوزلو)

جنبش‌هاي فمينيستي در بن بست طبقه یابی

محمد قراگوزلو

Qhq.mm22@yahoo.com

درآمد – فمینیسم در مقابل سوسیالیسم

الف. به نظر نگارنده هر گونه رفع ستم جنسی از زنان فقط در گرو رفع ستم طبقاتی قابل دست یابی است و به همین سبب هر گونه تلاش برای دست یابی به حقوق تضییع شده ی زنان در انواع حوزه های مدنی زمانی موفقیت آمیز خواهد بود که با مبارزه طبقاتی فرودستان جامعه و به طور مشخص تحت هژمونی طبقه ی کارگر پیوندی ارگانیک برقرار کند. بی تردید این امر شامل زنان طبقه ی بورژوازی نیز می شود.

ب. در جامعه ی سرمایه داری – از جمله سرمایه داری نسبتا پیش رفته ی ایران- هر گونه سخن گفتن از تضاد هایی مانند سنت – مدرنیته و به حاشیه راندن تضاد اصلی کار – سرمایه لاجرم به جنبش های هویت یاب از جمله " جنبش زنان" و سایر جنبش های فراطبقاتی مجال ظهور فوری می دهد. واضح است که این جنبش ها – مانند "کمپین یک میلیون امضا"- به دلیل فقدان پای گاه و خاست گاه طبقاتی منسجم و یک پارچه و لاجرم حرکت ژلاتینی و پاندولیستی میان طبقات دارا و ندار به سرعت مضمحل می شوند.

پ.واضح است که پایه ی مطالبات زنان ایران با زنان عربستان و فرانسه متفاوت است. در کشورهای سرمایه داری اصلی و بسیاری از نقاط دیگر جهان ؛ زنان برای حقوقی مانند ارث و طلاق و دیه و تک همسری و حضانت و پوشش و دانشگاه و راننده گی و قضاوت و رئیس جمهور شدن و .... مشابه این ها دغدغه ندارند اما اگر بپذیریم که در جامعه ی سرمایه داری مساله ی اصلی استثمار و تبدیل نیروی کار به کالا است آن گاه فهم این نکته ی ساده چندان دشوار نخواهد بود که تحقق هر گونه برابری واقعی میان زن و مرد و استقرار حداکثر آزادی های اجتماعی مستلزم الغای مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و لغو کار مزدوری است.عجیب است که فمینیست های چپ و راست موضوعی به این ساده گی را درک نمی کنند.کاسه ی امضا به دست گرفتن و دل خوش داشتن به فتاوی آیات عظام منتظری و صانعی راه به جائی نخواهد برد. معرکه گرفتن برای مدرنیته ی آن " سید خنده رو " که در غرب با زنان دست می دهد و در شرق ( ایران ) آن را تکذیب می کند ؛ ممکن است بانوئی رابه جایزه ی نوبل و پولیتزر برساند اما برای عموم زنان برابری به همراه نخواهد داشت.

1. مباحث مطروحه در این متن به نقل از فصل دهم کتاب "فکر دموکراسی سیاسی" (انتشارات نگاه، تهران: 1388) به همین قلم روایت شده است.

2. بدیهی­ست به دلایلی – از جمله عدم انتشار مجلد دوم و سوم این کتاب و شکننده­گی موقعیت اجتماعی نویسنده - مولفه­های این متن در چارچوب تحلیل مطالبات پایه­یی زنان کارگر و زحمت­کش ایران شکل نبسته است. مضاف به این­که ظرفیت­های عمومی و جنبه­های دانشگاهی کتاب مورد نظر، در کنار بعضی ملاحظات دیگر، طرح بسیاری از ملزومات مبارزه­ی طبقاتی زنان ایران را مکتوم نهاده است. واضح است که منظورم تخالف یا تباین مبارزه­ی طبقاتی زنان با مباحث آکادمیک نیست.

3. تاکید بر منشور حقوق بشر به مفهوم تائید همه­سویه­ی مفاد این منشور و نادیده انگاشتن جهت­گیری­های لیبرالیستی آن نیست. چنان­که گفتم این متن و در مجموع کل کتاب مبسوط "فکر دموکراسی سیاسی" – مترصد است که فقط تفسیری از جهان موجود به دست دهد. می­پذیرم که دوران تفسیر جهان به پایان رسیده و دست­کم از صدوپنجاه سال پیش هنگام تغییر جهان فرا رسیده است. به این آموزه­ی مهم مارکس – تز یازدهم از تزهایی درباره­ی فوئر باخ – در پایان همین فصل از کتاب مورد نظر، صص: 506 به بعد، پرداخته­ام. در همین حد نیز چاپ و نشر این کتاب به موانع بسیاری برخورده است. نگفته پیداست که نه فقط تحقق آزادی جوامع در گرو آزادی کامل و بی­قید و شرط زنان است، بل­که تحقق آزادی مطلق نیز مستلزم پیروزی نهایی طبقه­ی کارگر، از طریق غلبه بر شیوه­ی تولید سرمایه­داری، لغو مالکیت خصوصی و الغای کارمزدی ­ست.

در مورد حقوق بشر – اعم از حقوق زنان و مردان – من مقید به نظریه­ی مارکس هستم و معتقدم نسبت حقوق بشر به آزادی (در جامعه­ی مدنی بورژوایی)، در حیطه­ی دفاع از حقوق فرد محدود به خود (اندیویدوآلیسم) است. اما در جامعه­ی سوسیالیستی نسبت کاربرد عملی حقوق انسان به آزادی در قالب انتزاع از مالکیت خصوصی است. در جامعه­ی بورژوایی نسبت حقوق انسان – و تبعاً زنان – به مالکیت خصوصی عبارت است از حقوق بهره­برداری کالایی از سرمایه­ و ثروت و تملک آن بدون ارتباط با انسان دیگر و مستقل از منافع اکثریت توده­ها.

4. بر همین اساس نیز فهم این نکته چندان دشوار نیست که در جامعه­ی سرمایه­داری بخش قابل توجهی از زنان تبدیل به کالا می­شوند. مضاف به این­که اگرچه مطالبات زنان در ایران و عربستان و افغانستان با مطالبات زنان در فرانسه و سوئد و هلند به نحو عینی و ملموسی متفاوت است، اما با این حال جامعه­ی سرمایه­داری، زن عربستانی را به یک شیوه بسته­بندی می­کند و به حرمسرای شیوخ و امیران می­فرستد و جامعه­ی سرمایه­داری آمریکا به شکل دیگری این حرمسرا را زینت می­دهد. هر چند در عربستان حقوق ابتدایی زنان از جمله حق رای، راننده­گی و حتا کفش صورتی؟! در شمار خطوط قرمز قرار گرفته است با این حال باید توجه داشت که همان خطوط قرمز با اندک تفاوتی در جامعه­ی ایران به آزادی پوشش و حق ارث و طلاق و حضانت و حقوق مساوی با مردان – رئیس­جمهور شدن که فقط متعلق به "رجال" است – تقلیل می­یابد. چنان­که زن آمریکایی در قالب بازی­گر بی­ارزش فیلم­های پورن به کالا تبدیل می­شود. درست مانند زنان اندونزیایی، ویتنامی، تایلندی و البته دختران فقیر مهاجر ایرانی به دوبی و... در واقع تفاوت چندانی میان استثمار زن برقع پوش افغانی و ایرانی و آمریکایی نیست. کما این­که تفاوت زیادی نیز میان شیوه­ی نهایی آزادی زن افغانی، از زنجیر حمید کرزای و آزادی زن ایتالیایی از گرداب سرمایه­داری باند برلوسکونی (و کلاً بورژوازی آن کشور) نیست. آقای سارکوزی هم به محض راه یافتن به کاخ الیزه دوست دخترش را تعویض می­کند و جنس بهتری برمی­گزیند و آقای شیخ محمد اماراتی نیز همین طور. اولی در کنف حمایت دموکراسی لیبرال غربی آزادتر به این کالاگزینی دست می­زند و دومی تحت فشار جامعه­ی عقب مانده، در خفا از کالای زن بهره­ می­گیرد. برده­گی، برده­گی است.

دقیقاً به همین دلائل نیز نگارنده به جد معتقد است که کمپین یک میلیون امضا – و مشابه آن – برای آزادی زنان ایرانی سرابی بیش نیست و در نهایت نیز جز بعضی دست­آوردهای کم ­ارزش مدنی، راه به جایی نخواهد بود.

5. کلارا زتکین در مقدمه­یی بر کتاب "مبارزه­ی زن برای آزادی اقتصادی" نوشته­ ی بانوی بلشویک الکساندرا میخائیلونا دومونتویچ (الکساندرا کولنتای: 1952-1872) به درستی تاکید کرده است که:

«امروز دو خط مشی بر جنبش زنان تسلط دارد: یکی سوسیالیستی و دیگری فمینیستی. خط مشی سوسیالیستی مساله­ی زنان را در رابطه­ی مستقیم با تکامل اقتصادی و نقش تعیین کننده­ی تعلقات طبقاتی می­داند، حال آن­که خط مشی فمینیستی معتقد است که ستم­دیده­گی زنان به خودی خود وجود داشته و جدا از مبارزه­ی طبقاتی است.»

جنبش فمینیستی – که در این مقاله به آن خواهم پرداخت – به مثابه­ی یک توهم نه توضیح دهنده­ی نقش زن در تاریخ است و نه اصولاً از منظر سیاسی، انتخابی مترقی و پیش­رفته در زمینه­ی مبارزات زنان است.

گمان می­کردم این چند تذکر برای ورود به مقاله ضروری باشد.


مرور جنگ‌هاي داخلي منطقه‌ي بالكان و افغانستان و عراق – كه هنوز از سرزمين‌هاي سوخته­شان دود خانه‌هاي چوبي و بوي گوشت انسان جزغاله شده بلند است و بُخار خون و جنون و باروت در متن تجاوز به دختران جوان و زنان قامت شكسته همه‌ي احساس و اخلاق انساني را در سياه چال ناامني دفن كرده – مويد اين امر است كه زنان در كنار كودكان و كهن‌سالان در عرصه‌هاي مختلف اجتماعي و به ويژه جنگ‌ها از ضريب امنيت به مراتب فروتر و كم‌تري نسبت به ديگر اقشار اجتماعي رنج مي‌برند. اين موضوع زماني از اهميتي فوق‌العاده برخوردار مي‌شود و در راس اولويت بررسي‌هاي امنيتي قرار مي‌گيرد كه يادآوري ‌كنيم. از سال 1945 تا سال 1990 يعني 2340 هفته، در كره‌ي زمين فقط 3 هفته‌ي درگير و جنگ وجود نداشته است.

با وجودي كه مشاركت مسلحانه‌ي دختران و زنان در انواع جنگ‌ها بسيار ناچيز است اما ميزان لطماتي كه به اين گروه وارد مي‌شود – به ويژه در اشكال حيواني تجاوز و بهره‌كشي جنسي – سخت فراوان و وحشت‌ناك است.

نبايد تصور كرد كه فقط ماشين جنگ و مناقشات سياسي داخلي و برون مرزي جسم و جان ظريف زنان را شخم مي‌زند و امنيت ايشان را تهديد مي‌كند. درك واقعي اين نكته كه زنان در خانواده و اجتماع – به خصوص در جوامع توسعه نيافته و در غياب نهادهاي اجتماعي و مدني مدافع و حافظ حقوق زنان – تا چه حد در معرض خشونت‌هاي مختلف و آزاردهنده قرار دارند و در عين حال از حمايت قوانين سنتي مردسالار بي‌بهره‌اند، چندان دشوار نيست.

به همين دلیل نيز در چارچوب اركان اصلي ملل متحد1 و در زيرمجموعه‌ي يكي از ”كميسيون‌هاي كاري“ وابسته به تشكيلات” شوراي اقتصادي و اجتماعي“ ، يك بخش ويژه و مستقل از كميسيون‌هاي ده گانه2، به ” كميسيون وضعيت زنان“ اختصاص يافته است.

هر چند گزارش‌هاي ناظران و بازرسان كميسيون حقوق بشر در خصوص نقض آشكار و خشونت­آميز حقوق زنان در كشورهاي مختلف – و غالباً عقب مانده و توسعه نيافته – كم‌تر به تصميم‌هاي اجرايي به منظور مجازات معترضان و ناقضان حقوق زنان انجاميده و مواردي كه در نتيجه‌ي اين گزارش‌ها، دولت‌ها به تصويب قوانيني در راستاي احقاق حقوق سياسي، اقتصادي و فرهنگي زنان و مصوباتي در جهت تساوي حقوق قضايي زنان با مردان در اختلافات خانواده‌گي اقدام كرده‌اند، نادر است اما به هر حال صدور چنين بيانيه‌هايي – مشروط به آن كه از اغراض سياسي تهي باشد – بارها خشم افكار عمومي جهاني و اعتراض خرد جمعي ملت‌ها را برانگيخته و اگر به كسب امتيازات مفيد منتهي نشده است باري در موارد بسياري جنبه‌ي بازدارنده داشته است. مضاف به اين‌كه استناد به موادي از اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر همواره تكيه گاهي براي زنان آسيب ديده بوده است.

تصريح كلي وضع حقوقي زنان در متن ماده‌ي 16 اعلاميه بيان‌گر تضييع حقوق زنان در سطح گسترده‌ي جهاني است:

«اگر چه زنان اكثريت جمعيت جهان را تشكيل مي‌دهند، هنوز هيچ جامعه­یي نيست كه در آن زنان از مساوات كامل با مردان برخوردار باشند. براي نمونه، در سال 1996، زنان فقط 7 درصد پست‌هاي وزارت را در حكومت‌هاي جهان داشتند. ارقام مربوط به تعداد زنان در مشاغل بالاي تجاري و آموزش عالي نيز در همين سطوح است. زنان هنوز هم در معرض تبعيض گسترده در زنده‌گي روزمره هستند و غالباً دچار مشكل عدم نماينده‌گي كافي در حيات اجتماعي كشورهاي در حال توسعه و نيز كشورهاي توسعه يافته مي‌باشند» (Human Right Today, 2000, P. 35).

خانم مري رابينسون – رييس جمهوري ايرلند از سال 1990 تا 1997 كه از تاريخ 12 سپتامبر 1997 عهده‌دار سمت كميسر عالي ملل متحد براي حقوق بشر گرديده است در يكي از مصاحبه‌هاي خود ادعا مي‌كند:

«سازمان ملل همواره تاكيد كرده است كه ترويج حقوق بشر زنان بايستي منجر به رفع كليه‌ي اشكال تبعيض براساس جنسيت شود و زنان را قادر به مشاركت كامل در زمينه‌هاي حيات مدني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي نمايد» (Ibid. P. 38).

اعلاميه‌ي چهارمين كنفرانس جهاني زنان در پكن (1995) موضوعات مندرج در كنوانسيون رفع كليه‌ي اشكال تبعيض عليه زنان را به طور دقيق‌تري با شناخت نكات زير توصيف كرد:

ü حقوق زنان جزو حقوق بشر است كه به خصوص از لحاظ خشونت جنسي و بهداشت توليد مثل بايستي مورد حمايت واقع شود.

ü زنان بايستي حقوق مساوي از لحاظ ارث بردن زمين و اموال داشته باشند.

ü زنان داراي نقش ويژه در خانواده و جامعه هستند و حامله‌گي نبايستي مانعي جهت مشاركت كامل زنان در امور جامعه شود و نبايستي زنان به خاطر سقط جنين غيرقانوني مجازات شوند.

ü تجاوز جنسي در شمار جنايات جنگي است و در برخي موارد طبق حقوق بين‌الملل بشر دوستانه مشمول اعمال مربوط به كشتار جمعي (ژنوسايد) است. (تاکیدها از من است)

چنان­که پیداست در این اطلاعیه کم­ترین اشاره­یی به خشونت محیط کار، آزار کارفرمایان، بی­کارسازی گسترده­ی زنان و سایر تضییع حقوقی که به حوزه­ی کار زنان مربوط است، نشده. حال آن­که خشونت ناشی از بی­کاری به مراتب وحشت­ناک­تر از بی­حقوقی در زمینه­ی ارث و حضانت و طلاق است.

در دهه‌ي گذشته (2000-1990) سازمان ملل متحد به منظور هم‌آهنگ كردن اقدامات خود در خصوص پيش‌رفت امر دست‌يابي به حقوق مساوي از طريق تقويت حقوق زنان در تمامي نظام ملل متحد تدابير نه چندان کارسازی اتخاذ كرده است. اين اصل اول بار به صورت صريح در كنفرانس 1993 مطرح شد. هدف از اين تدابير دخالت ملاحظات مربوط به زنان در مسير اصلي كارهاي سازمان ملل است به طوري كه حمايت از زنان به صورت يكي از موضوعات اصلي فعاليت‌هاي حقوق بشري و برنامه‌هاي توسعه‌ي اقتصادي و اجتماعي درآيد.

كميسيون 45 نفره‌ي وضعيت زنان3 كه در سال 1946 به وجود آمده نهاد اصلي تصميم­ گيرنده در سازمان ملل در خصوص حقوق زنان و مسايل مربوط به وضعيت حقوق مساوي زنان است. اين كميسيون از سال 1999 با كميسيون حقوق بشر درباره‌ي مسايل مربوط به حقوق زنان هم كاري مي‌كند. اخيراً يك پروژه‌ي مشترك، به منظور بررسي آثار تبعيض عليه زنان بر وضعيت اقتصادي ـ اجتماعي آنان نشان داد كه چه‌گونه محروميت از حقوق اقتصادي به خاطر جنسيت، مستقيماً فرصت‌هاي زنان را براي پيش‌رفت اجتماعي كاهش مي‌دهد.

ساير برنامه‌هاي سازمان ملل نيز به طور خاص روي پيش‌رفت و توان‌مندسازي زنان كار مي‌كنند. موسسه‌ي بين‌المللي تحقيقات و آموزش جهت پيش‌برد امور زنان4 كه در سال 1976 توسط شوراي اقتصادي و اجتماعي تاسيس شده است، خدمات آموزشي و مشاوره­یي برای زنان، به خصوص در كشورهاي در حال توسعه ارايه مي‌دهد. اين موسسه در حال حاضر مشغول آموزش زنان در ارتباطات كامپيوتري و نيز تقويت نقش زنان در رسانه‌هاي گروهي است. چنین تمهیداتی تاکنون چندان مفید و موثر واقع نشده است.

ماده‌ي 18 اعلاميه با تاكيد بر آزادي عقيده و مذهب، توجه اصلي خود را معطوف نهادينه­سازي حقوق زنان كرده است. به موجب اين ماده؛ برنامه‌ي عمران ملل متحد5 به طور فزاينده­یي روي وارد كردن زنان در پروژه‌هاي توسعه متمركز شده است و در سال 1984 صندوقي به منظور تقويت ظرفيت اقتصادي زنان به نام ”صندوق توسعه‌ي ملل متحد براي زنان“6 تاسيس كرده است. اين صندوق اقدام به حمايت فني و مالي از زنان با هم‌كاري دولت‌ها و سازمان‌هاي غيردولتي و نيز با هم‌كاري نزديك ساير برنامه‌هاي ملل متحد برای حصول اطمينان از مشاركت زنان در تصميم‌گيري در همه‌ي سطوح برنامه‌ريزي و اجراي توسعه مي‌کند. در چارچوب دبيرخانه‌ي ملل متحد، ”اداره‌ي پيش­برد زنان“7 و مشاور ويژه‌ي دبير كل براي مسايل مربوط به جنسيت و پيش‌برد زنان، بر پيش‌رفت در امر برخورداري كامل زنان از حقوق خودشان با توجه به اهداف برنامه‌ي اقدام پكن نظارت مي‌نمايد. اداره‌ي مزبور هم چنين نقش مهمي در حمايت از كميته‌ي رفع تبعيض عليه زنان دارد. اداره‌ي پيش‌برد زنان، صندوق توسعه‌ي ملل متحد براي زنان و موسسه‌ي تحقيقات و آموزش جهت پيش‌برد زنان، به طور مشترك شبكه‌يی روي پاي‌گاه اينترنتي سازمان ملل، براي پيش‌برد و توان‌مندسازي زنان تحت عنوان ”ديده‌بان زنان“ تاسيس كرده‌اند.

در چارچوب نظام ملل متحد، دفتر كميسر عالي ملل متحد براي پناهنده‌گان8 و سازمان بهداشت جهاني9 و سازمان بين المللي كار10 گام­های کوتاهی براي وارد كردن حقوق زنان و اتخاذ خط مشي‌هايي مطابق با ملاحظات جنسيتي در فعاليت‌هاي خود برداشته‌اند. حسب ظاهر ماموريت صندوق ملل متحد براي كودكان (يونيسف) متوجه رفاه زنان در نقش خود به عنوان مادر، فعاليت‌هاي مربوط به مبارزه با سوء تغذيه، مرگ و مير ناشي از زايمان، خشونت مبتني بر جنسيت و دست‌رسی نامساوي به آموزش بوده است. يكي از برنامه‌هاي يونيسف متوجه از بين بردن بهره كشي جنسي از دختران از طريق ارايه‌ي آموزش اساسي و مشاوره به قصد اشتغال به كار براي دختران در معرض خطر است. اما...

با وجود فعاليت همه‌ي اين نهادهاي بين­المللي امنيت فردي و اجتماعی زنان همواره و بيش از هرگونه يا قشر ديگر جامعه در معرض خطر فوري است. در جنگ‌هاي داخلي و برون مرزي كه جهان طي سال­هاي گذشته كم‌تر از 20 روز فارغ از آن زيسته است، آن چه كه سريع‌تر از هر پديده‌ي ديگري به مخاطره‌ي جدي ‌افتاده، امنيت جنسي زنان است. در همان نخستين روزهاي جنگ كافي­ست يك روستاي كم جمعيت و فاقد ارزش نظامي دست به دست شود. آن گاه سربازان رقيب پيش از آن كه به دنبال پول و طلا و غارت منابع غذايي دهكده بروند، مستقيم و بي‌تامل بكارت دختران جوان را هدف مي‌گيرند و زنان را مورد تجاوز جنسي فردي و گاه دسته جمعي قرار مي‌دهند. اگرچه در هر جنگي كودكان و كهن­سالان نيز از آسيب‌هاي شديد در امان نمي‌مانند، اما بيش‌ترين صدمه و سخت‌ترين آزار جنسي همواره دامن زنان و دختران را مي‌گيرد. در نبردهاي بالكان ميزان حامله‌گي‌هاي اجباري ناشي از بهره‌كشي جنسي به ترز هولناكي و به مراتب بيش‌تر از جنگ‌هاي گذشته، فزوني يافت. سبعيت به آن جا رسيد كه صرب‌ها با سرنيزه و چاقو شكم زنان حامله را مي‌دريدند و به جنين زنده مثل توپ فوتبال لگد مي‌زدند و عربده مي‌كشيدند. در سال­های گذشته ختنه­ی دختران به وحشیانه­ترین شکل ممکن استمرار داشته است. آمار سنگ­سار و قتل­های ناموسی در کشورهای اسلامی به درستی دانسته نیست.

در نخستين دهه از هزاره‌ي سوم خشونت‌هاي جنسي عليه زنان به يكي از بزرگ‌ترين مسايل اجتماعي ـ امنيتي تبديل شده است در همين راستا جنبش‌هاي فمينيستي موج سوم و پسامدرن وارد ميدان شده‌اند.

براساس گزارش يونيسف در سال 1997 تحت عنوان ”پيشرفت ملل“ خشونت عليه زنان و دختران شايع‌ترين شكل نقض حقوق بشر بوده است. خشونت عليه زنان با عبور از مرزهاي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و مذهبي يك پديده‌ي بي‌سر و صدا است كه روي زنده‌گي ميليون‌ها زن در جهان اثر مي‌گذارد و اشكال بسيار متنوعي به خود مي‌گيرد. جامعه‌ي بين‌المللي تا سال 1993 در واقع اقدام منسجمي عليه ابعاد نگران كننده‌ي جهاني خشونت مبتني بر جنسيت اتخاذ نكرده بود. در سال ياد شده مجمع عمومي اعلاميه‌ي رفع خشونت عليه زنان را تصويب كرد. تا اين زمان اكثريت دولت‌ها تمايل داشتند كه خشونت عليه زنان را تا حدود زيادي يك مساله‌ي خصوصي بين افراد تلقي كنند و آن را مشكلی شايع در زمينه‌ي حقوق بشر ندانند.

اين اعلاميه بدون کم­ترین اشاره به خشونت­های رایج علیه زنان کارگر خشونت عليه زنان را منحصراً به عنوان ”هر عمل مربوط به خشونت مبتني بر جنسيت مي‌دانست كه منجر به صدمه‌ي جسمي، جنسي يا رواني يا رنج به زنان شود. يا احتمال داشته باشد كه منجر به آن شود، از جمله تهديد به انجام اين گونه اعمال، تحميل يا محروم كردن خودسرانه از آزادي؛ خواه در حيات عمومي يا خصوصي“ (Ibid. p.8).

اعلاميه‌ي مورد نظر همچنين تجاوز سيستماتيك و منظم، برده‌گي جنسي و حامله‌گي اجباري زنان را در وضعيت مناقشات مسلحانه نوعي از نقض بسيار جدي اصول اساسي حقوق بشر و حقوق بين‌الملل بشر دوستانه مي‌داند. طبق اين اعلاميه زنان به ويژه در سه زمينه آسيب پذيرند:

I. خشونت در خانواده.

II. خشونت در جامعه.

III. خشونت توسط دولت يا ناديده گرفتن خشونت توسط دولت.




I. طبق مطالعه‌ي بانك جهاني خشونت داخلي در خانواده - عليه زنان – در حال افزايش است. مطالعه‌ي مزبور نشان داد كه 25 تا 30 درصد زنان در همه‌ي جهان از سوء رفتار جسمي توسط شريك زنده‌گي خودشان (شوهر؛ آقا؛ نان­آور و ديكتاتور خانواده) رنج مي‌برند. حدود 60 ميليون دختر به خاطر ترجيح داشتن پسر در خانواده جان خود را از دست داده‌اند. بسياري از والدين به خاطر داشتن پسر، دختران خود را مي‌كشند و پيش يا اندكي پس از تولد آن‌ها را مورد غفلت قرار مي‌دهند ]كودكان سرراهي و پرورشگاهي[. هر سال طبق برآوردهاي موجود 2 ميليون دختر در حداقل 28 كشور در معرض سنت تكان­دهنده‌ي ختنه‌ي دختران قرار مي‌گيرند. در برخي جوامع دختران مجبور مي‌شوند كه در سن پايين پيش از آن كه به بلوغ جسمي، رواني و احساسي برسند ازدواج كنند. در این مطالعه از دختران نوجوانی که به دلیل فقر ناگزیر از کار در کارگاه­­های مخفی و علنی هستند سخنی نرفته است. پنداری کار کودکان دغدغه­ی حاشیه­یی حقوق بشر نیز نیست!

II. در جوامع محلي تجاوز هنوز يك جرم شايع است كه باعث شرم­ساري و نكوهش براي قربانيان بي‌گناه آن مي‌شود. زناني كه قربانيان تجاوز و آزار جنسي قرار مي‌گيرند اغلب با روان­پريشي، معلوليت جسمي يا حتا مرگ روبه­رو مي‌شوند. دامنه‌ي قاچاق زنان و دختران در داخل كشورها و بين كشورها به ابعاد نگران­كننده‌­یي به خصوص در كشورهاي آسيايي و اروپاي شرقي رسيده است. در عين حال جهان‌گردي جنسي به مقصد كشورهاي در حال توسعه يك صنعت بسيار سازمان­­يافته در چندين كشور غربي و كشورهاي توسعه يافته‌ي ديگر است.

III. در مقوله‌ي خشونت توسط دولت يا خشونتي كه دولت ناديده مي‌گيرد، این نکته قابل تاکید است که مقامات پليس و زندان كه قاعدتاً بايستي حامي زنان در برابر خشونت باشند، غالباً خود مرتكب سوءرفتارهاي جنسي مي‌شوند. هزاران زن كه در بازداشت به سر مي‌برند به طور مرتب در مراكز بازداشتي پليس در سراسر جهان مورد تجاوز قرار مي‌گيرند و يا به طور ظالمانه توسط نيروهاي امنيتي شكنجه مي‌شوند. تقريباً در همه‌ي مناقشات مسلحانه، از تجاوز به عنوان تاكتيك خودسرانه جهت مرعوب كردن و مقهور كردن تمامي جوامع استفاده مي‌شود. زنان و دختران غالباً قرباني تجاوزهاي جمعي و برده‌گي جنسي توسط سربازان قرار مي‌گيرند. همان طوري كه اين امر در مناقشات رواندا و يوگسلاوي سابق (بالكان) و بسياري از مناقشات ديگر در جهان مشاهده شده است (Human Rights Today, PP.14,83).

خاست­گاه جنبش­های فمینیستی

واقعيت اين است كه جنبش‌‌هاي فمينيستي از درون چنين فرايندهايي بيرون مي‌آيند و به دليل مباحث پيش گفته به افراط مي‌گرايند. تحليل موقع مدني و خاست‌گاه اجتماعي جنبش‌هاي فمينيستي بدون اشاره به دو موضوع ”ساخته‌ها (باورها)ي اجتماعي11، از يك­سو و به دنبال آن و نه از سوي ديگر؛ يكي از اجزاي اصلي شكل دهنده‌ي اين ساخته‌ها يعني ”هويت12تا حدودي فضاي معما گونه­یي بر بحث حاكم مي‌كند.

مي‌توان موضوعي پيچيده را كمي به عقب راند و در بستر مقدمه چيني به قصد آشناسازي مخاطب، طراحي مساله را از اين پرسش شروع و وارد اين مجموعه كرد كه آيا ”جهان پرداختي عيني ندارد؟“ و ”زاييده و پرورش يافته، يا ساخته‌ي اجتماع است؟“

يافت باوران13 معتقدند كه دانش و آگاهي تنها حاصل تجربه‌ي حسي است. انديشه‌ها (يا واقعيت‌هاي) پيچيده درباره‌ي جهان­زاده‌ي تركيب انديشه‌هاي ساده‌تر است ولي هر انديشه‌ي پيچيده‌يی را در نهايت مي‌توان به انديشه‌هاي ساده‌تري كه حاصل تجربه‌ي حسي‌اند و آن را مي‌سازند تقليل داد.

فرايافت باوران انواع مختلفي دارند – از جمله پسانوگرايان و هواداران نظريه‌ي انتقادي – ولي همه‌گي در اين نكته شريك‌اند كه ”جهان پرداختي عيني ندارد“. بل كه ”ساخته و پرداخته‌ي اجتماع است“. اين مثال را از دو نويسنده كه خود را ”فرايافت باور“ معرفي مي‌كنند در نظر داشته باشيد.:

اسموك و هارمن گويند:

«يكي از مهم‌ترين موانعي كه بر سر راه پيش‌رفت به سوي صلح راستين وجود دارد ناباوري گسترده به امكان واقعي چنين چيزي است»(Smoke. R, Harman. W, 1987, P. 76).

به ديگر سخن اگر تعداد بيش‌تري از افراد به امكان صلح راستين باور داشتند اين خواسته خود به خود امكان پذير مي‌شد: ساخته‌ها (باور) اجتماعي مهم‌تر از ساخته‌هاي ژئوپليتيكي است. روايت كلاسيك اين اعتقاد را الكساندر ونت به دست داده است كه مي‌گويد ”آنارشي بين­المللي واقعيت مستقلي نيست برعكس آنارشي همان چيزي است كه دولت‌ها از آن مي‌فهمند“

(Went. A, 1992, PP 391-425).

در متن این نظرات پست مدرنیستی يكي از اجزاي اصلي ساخته‌هاي اجتماعي، هويت است.14 پست مدرنیست­ها در فضای هپروتی تحلیل­های خود هویت را به جای طبقه­ می­نشانند. به نظر ایشان – از جمله بودریار - هويت اهميت آشكاري در نحوه‌ي انديشيدن ما دارد. اين سخن به يك معنا مورد پذيرش همه‌گان است. بخشی از مردم قبول دارند كه سياست بين‌الملل حول هويتي كه نام مليت بر آن نهاده‌اند دور مي‌زند. قدرت هويت در مناسبات اجتماعي و اقتصادي و سياسي آشكار است. سياه پوست بودن در ايالت‌هاي جنوبي ايالات متحد – در دوره‌ي پيش از جنبش حقوق مدني – يا در آفريقاي جنوبي – پيش از سقوط نظام جدايي نژادي – به اين معنا بود كه قطع نظر از تصميم، توانايي و تمايلي كه فرد براي سخت كوشي داشت، جاي‌گاه اجتماعي، سياسي و اقتصادي ناخواسته‌اي بر او تحميل مي‌شد. فرايافت باوران از اين هم فراتر مي‌روند. بينش محوري آنان اين است كه ما همه‌گي هويت‌هاي چندگانه­یي داريم كه گاه يكي (يا چند تا) از آن‌ها سركوب مي‌شود. نمونه‌ها فراوان است:

يهودي و آلماني بودن در آلمان نازي؛ گولاك و روس بودن در دوران حكومت استالين؛ يك تحصيل كرده‌ي طبقه‌ي متوسط و يك كامبوجي بودن در دوران حكومت پول پوت. در هر يك از اين موارد يكي از دو هويت فرد به ترزي خشن سركوب شده است.15

(Terrif. T, 1999, P. 12)

تري تريف پس از شرح مواضع كلي فرايافت باوران و عبور سريع از مقوله‌ي هويت - كه به نظر اين گروه از اجزاي اصلي ساخته‌هاي اجتماعي است - به بازنمود نظريه‌ي فمينيست‌ها پيرامون مقوله‌ي امنيت مي‌پردازد. به گمان تريف، فمينيسم - و هر باور ديگري - در ارتباط با مفهوم هويت است كه مي‌تواند مجال ظهور بيابد. به عقيده‌ي او:

”در بحث از هويت است كه از نظر مفهومي مجالي براي طرح نوشته‌هاي گسترده­یي فراهم مي‌شود كه درباره‌ي زن باوري16 نگاشته شده است“ ( Ibid).

«درست مانند واقع­گرايان كه دل­باخته‌ي مناسبات سلسله مراتبي دولت‌ها با هم هستند و ماركسيست‌ها كه نگاه خود را به روابط نابرابر طبقاتي مي‌دوزند، فمينيست‌ها هم مي‌توانند سلسله مراتب جنسيت را كه در نظريه‌ها و عمل سياست جهان تبلور يافته است آشكار سازند و به ما امكان دهند تا بفهميم همه‌ي اين نظام‌هاي سلطه تا چه حد با يك‌ديگر ارتباط دارند.»

(Tickner, 1992, P. 19)

همه‌ي تحليل‌گران فمينيست در مهم دانستن قدرت با واقع­گرايان و ديگران هم نظرند، ولي فمينيست‌ها معتقدند كه تحليل‌گران:

«حجم و انواع قدرتي را كه در كار است دست­كم گرفته‌اند. از قدرت براي محروم ساختن زنان از حق مالكيت ارضي استفاده كرده و براي آنان انتخاب چنداني مگر رفع نيازهاي جنسي سربازان و كارگران مزارع موز نگذاشته‌اند. با تكيه بر قدرت، زنان را از صف كاركنان ديپلماتيك كشورشان و از مناصب عاليه‌ي بانك جهاني دور نگه داشته‌اند. قدرت نگذاشته است كه مسايل نابرابري ميان مردان و زنان هر كشور وارد دستور كار بسياري از جنبش‌هاي ملت‌گرا در جوامع صنعتي و نيز جوامع كشاورزي شود»

(Enloe. C, 1990, PP. 197-8).

«در روابط بين الملل زنان به چشم نمي‌خورند. اين مساله را مي‌توان از عنوان كتاب‌هايي همچون كتاب والتس دريافت كه از ديد بسياري از فمينيست‌ها نماد كامل شيوه‌ي نادرست رايج در مطالعه‌ي روابط بين الملل است» (Waltz.k, 1959, P. 28).

همين حكم در مورد كتاب‌هاي كنت تامپسونخداوندان انديشه‌ي بين‌المللي“ و ”پدران انديشه‌ي بين‌المللي17هم صدق مي‌كند. آيا به راستي تنها مردان سخن در خور توجهي درباره‌ي روابط بين‌الملل گفته‌اند و اگر چنين است اين وضع چه حقيقتي را در مورد جاي‌گاه زنان در روابط بين‌الملل بازگو مي‌كند؟

در مبحث امنيت، فمينيست‌ها بر سرشت جنسي خشونت تاكيد دارند. از اين گذشته آنان مدعي‌اند كه بايد به امنيت نگاهي فراخ انداخت.

«ديدگاه‌هاي فمينيستي درباره‌ي امنيت بر اين فرض پايه­یی شکل مي‌گيرند كه همه‌ي انواع خشونت، چه در قلمرو بين­المللي و چه در عرصه‌ي ملي يا در چارچوب خانواده، با هم ارتباط دارند. خشونت خانواده‌گي عليه زنان را بايد در مناسبات گسترده‌تر قدرت ديد. خشونت خانواده‌گي در جامعه‌يی جنسيتي رخ مي‌دهد كه در آن قدرت مردان در همه‌ي سطوح غلبه دارد»

(Tickner, Ibid, P. 58).

مساله‌­یي كه بر اثر ستم‌هاي مضاعف بر زنان و انواع بهره‌كشي – به ویژه برده­گی مزدی - و تجاوز جنسي عليه دختران به خصوص در مناقشات سياسي، به توليد جريانات راديكال جنسي انجاميده و به هواخواهي افراطي از مطالبات زنان منجر گرديده است نه فقط به تحقق نيازهاي طبيعي و دموكراتيك نيمي از جمعيت جهان نینجامیده بل‌كه به موضع­گيري‌هاي دفعي و منفي نیز ختم گرديده و مقاومت‌هايي را از طرف مردان صاحب منصب در حوزه‌ي روابط بين­الملل و سياست­مداران ارشد متكي به قدرت برانگيخته است. به گواهي شواهدي كه فراواني بس­آمد آن‌ها از اندازه‌ي ”خيلي زياد“ هم فراتر رفته است؛ مسائل دختران و زنان جوان - به سبب ويژه‌گي‌هاي بيولوژيك و جنسي – دل­خراش‌ترين صحنه‌هاي ضد اخلاقي را رقم زده است و شان و ارزش انساني نيمي از اعضاي جامعه‌ي جهاني را به طور مكرر لگد كوبيده است. به تبع چنين بس­آمد بي‌مانندي از صور مختلف ناامني و تجاوز به حقوق اوليه‌ي انسان كه مرجع آن از دولت‌هاي توتاليتر تا گروه‌هاي افراطي نژادپرست گسترده است، ظهور جنبش‌هاي راديكال فمينيستي تبعی و بديهي است. در روزگار ما امنيت و آرامش انسان به دلايل مختلف نظامي، سياسي اقتصادي و فرهنگي و زيست محيطي در حوزه‌هاي فردي خانواده‌گي، محلي، ملي، اجتماعی و در حيطه‌ي درون مرزي و بين­المللي تهديد شده است، تهديد مي­شود و تهديد خواهد شد. واضح است كه عامل جنسيت فقط بخشی از اين تهديدات را به وجود آورده است. بپذيريم كه نهادهاي ملي و بين­المللي مدافع صلح و حافظ حقوق بشر، با وجود همه‌ي كنوانسيون‌ها، پلنوم‌ها و اعلاميه‌ها، در دفاع از بديهي‌ترين حقوق انساني دختران و زنان موفق عمل نكرده‌اند و همان­طور كه خود نيز معترف‌اند، ميزان بهره‌كشي جنسي از زنان در مناسبات اجتماعی به موقعیت زنان تحت ستم مضاعف و مناقشات سياسي رو به فزوني است.

بدين­سان سمت­گيري مثبت به سوي روي‌كردهاي فمينيستي، از باورهاي اخلاقي برمي‌خيزد و الزاماً ارتباطي به گرايش‌هاي راديكالي كه برتري‌هاي جنسي و نژادي را نماينده‌گي مي‌كند، ندارد. در اين جا نكته‌ي قابل تامل خاست‌گاه طبقاتی و مباني نظري جنبش‌هاي فمينيستي است كه جهت­گيري ايجابي يا امتناعي به آن‌ها را شكل مي‌دهد. روي‌كردهاي فمينيستي گستره‌­یی متباين از سمپاتي به هموسكسواليسم، دفاع از اعتياد به مواد مخدرِ زنان، تغيير جنسيت، دو جنسيتي شدن، تا تعرض به نابرابري‌هاي حقوقي در دادگاه‌هاي خانواده، حقوق مدني، آموزش، بهداشت، ساعت محیط و شرایط كار زنان کارگر و کارمند را تحت پوشش خود مي‌گيرند.

هر يك از اين مولفه‌ها، حتا مسايلی مانند ازدواج آزاد، هموسكسواليسم، آلوده‌گي‌هاي زندان زنان، مصرف ماري جوانا و غيره، مي‌تواند يكي از موضوعات مورد علاقه‌ي مباحث روان­شناسي، علوم اجتماعي، بهداشت رواني و جز اين‌ها باشد. گیرم كه ما در اين بحث به طرح مقولات کلی در چارچوب نظام امنيتي نيمي از اعضاي جامعه‌ي انساني پرداختیم. در مقام جمع­بندي علاوه بر نكات پيش­گفته همين قدر اضافه ‌كنيم كه؛ فارغ از توافق فردي مولف با تاكيد بنيان‌گذاران جنبش‌هاي فمينيستي بر اهميت نقش جنسيت در مطالعات امنيتي، مي‌توان گفت از يك منظر، تبعات ناامنی جنسی و از سوي ديگر انضمام­ نابرابری­های اجتماعی­ست كه فمينيسم را پديد مي‌آورد.

براي جبران نقايص، مكتب امنيتي مورد بحث بايد به دو موضوع توجه کرد:

«نخست به نقش زنان به مثابه‌ي يك گروه كه در عرصه‌ي روابط بين‌الملل ظاهر شده است و در معادلات امنيتي ايفاي نقش مي‌كنند.

دوم، لحاظ كردن جنسيت در مبناي نظري تئوري امنيت.

فمينيست‌ها به دنبال آن هستند كه ”مردم سالاري“ در مطالعات امنيتي بازشناسي شود. بنابراين آنان مي‌خواهند ساختار جديدي ايجاد كنند كه مبتني بر آگاهي جنسي باشد. بدين­سان اين فرآيند به درك تازه­یي از قدرت منتهي مي‌شود. براي اين منظور فمينيست‌ها همچون ديگر گروه‌ها و مكاتب، مجموعه­یي خاص از ارزش‌ها و اصول را مطرح مي‌سازند كه به عنوان ابزار تحليل در بناي ساختار جديد معرفتي عمل مي‌كند. فمينيست‌ها معتقدند كه بي‌توجهي به مقوله‌ي جنسيت نظريه­پردازي‌هاي امنيتي را نارسا كرده است.

خلاصه اين كه بينش وسيع جديد، حيات دولت‌ها را صرفاً در عوامل نظامي يا اقتصادي و .... محدود نمي‌سازد و از حضور چشم‌گير ملاحظات تازه­یي سخن مي‌گويد كه جنسيت در كنار ملاحظاتي همچون فقر، جنايت و فشار سياسي مهم‌ترين آن‌هاست»

(افتخاري، پيشين، ص406).

زماني گئورگ زيمل – بنيان‌گذار ممتاز جامعه‌شناسي پسامدرن – برخلاف جامعه‌شناسان مدرنيست با تاكيد بر تكه­تكه‌هايي از واقعيت جامعه تحليل خود از جامعه­شناسي فرهنگ را، بر مبناي اضمحلال و سقوط آشكار معنا در جهان صنعتي ارايه كرده و اين تحليل را ” افول مسيحيت“ ناميده بود. زيمل به مطالعه‌ي نظام‌مند در اين مورد پرداخت كه چه­گونه تجربه‌ي مدرنيته آگاهي ساكنان كنوني شهرها را درباره‌ي زمان و مكان دچار انشقاق كرده است.

زيمل – و بودلر – به توصيف تعاملي ميان مادرشهر و ذهن پرداختند كه در آن هم بسته‌گي جمعي جاي خود را به احساس تنهايي مي‌دهد. در اين وضعيت تجارت و وضع صنعتي خود را به زور به حوزه‌ي امور انساني تحميل مي‌كند. زيمل اشاره دارد كه علقه‌هاي اجتماعي ميان مردم اكنون به دست نهادهاي رسمي، سازمان‌هاي ديوان‌سالاري و پول رو به ويراني گذاشته است. پول امروزه بيش از هر چيز به صورت نيروي اجتماعي ناشناخته­یي در آمده است كه روابط ميان مردم را ميانجي‌گري و عيني مي‌كند. اين امر با از ميان برداشتن حس هدف‌مندي ثبات و تعلق در ميان مردم، ممكن است نوعي از خودبيگانه‌گي و انسانيت­زدايي18 به بار آورد.

با وجود اين، پي­آمد تمامي اين موارد از نظر زيمل به هيچ عنوان ياس و نااميدي مطلق نبود. برعكس وي دريافت كه تاثيرات شديد شهر با افزايش حس فردي‌ات در ميان مردم مي‌تواند دامنه‌ي وسيع‌تري از آزادي خلاق را در اختيار آن‌ها بگذارد. اگرچه مادرشهر مدرن باعث احساس ياس­آور تنهايي مي‌شود، اما به همان سهولت مردم را از محدوديت‌هاي سنت رهايي مي‌بخشد. زيمل مدعي است كه اگرچه ساكنان شهر مدرن در شيوه‌هاي زنده‌گي خود بي‌تفاوت‌تر مي‌شوند، اما حساسيت جالب‌تر و شديدتري را در مقابل شرايط زنده‌گي خود به دست مي‌آورند. از نظر زيمل اين امر دروازه‌يی به سمت آزادي شخصي بيش‌تر است.

در واقع فرهنگ پست مدرنيستي بيش از آن­كه جدايي ريشه­یي از شرايط توصيف شده توسط زيمل و ديگران باشد، مي‌توان آن را برداشتي شدت يافته از آن شرايط قلمداد كرد... (وارد، 1384 صص، 206-205)

زيمل جنبش‌هايي از قبيل سوسياليسم در سياست و امپرسيونيسم در هنر را به عنوان پاسخ به احساس نياز به ”هدف نهايي“ زنده‌گي – كه ”بالاتر از هر چيز نسبي و بالاتر از شخصيت شكسته و خرده­ شده‌ي انساني“ است – مورد توجه قرار داده بود و در تشخيص بيماري مدرنيته كوشيده بود تصويري از زنده‌گي با همه‌ي گسست‌هاي‌اَش ترسم كند.

آيا مي‌توان جنبش‌هاي فمينيستي را به عنوان پاسخ به احساس نياز به ”هدف نهايي“ زنده‌گي تلقي كرد و گسست و شكست امنيت جنسي را حتا بالاتر و برتر از منافع طبقاتی اکثریت زنان جامعه (کارگران و زحمت­کشان) قرار داد؟ اگر همه‌ي گوهران زنان را (از امنيت جنسي تا زيبايي چهره) در پرتو غرور عاشقانه­یي كشف كنيم كه فقط در بستر ” عشق پاك“ و ”جذبه‌ي كهربايي مرد جذاب“ و ” كاشف فروتن گوهران“ زيبايي‌هاي نهفته و كلام شيفته و آرام هم نفسي، همچون قويي بلند بالا - بر جلوخان منظر چهره‌ي آبي عشق - مي‌درخشد، مي‌بالد و مي‌وزد و مي‌چمد، آن‌گاه مي‌توان شكست امنيت جنسي زنان را نه فقط در شخصيت خرد شده‌ي انساني آنان نشاند، بل‌كه مي‌توان گوهراني را كه در اين شكست به يغما مي‌رود عين يا همان ”هدف نهايي زنده‌گي“ تلقي كرد و از اين منظر براي خودكشي ده‌ها زن و دختري كه در مناقشات سياسي مورد تجاوز جنسي قرار گرفته‌اند به فهم روشني دست يافت. اما مثل همیشه یک واقعیت مادی کاملاً ملموس، حتا با ضرب شصت جهان­نگری آمپریک به ما نهیب می­زند که جنگ، مناقشه­ی سیاسی و به تبع آن­ها تهدید امنیت جنسی زنان، جمله­گی در جامعه­ی نابرابر طبقاتی عینیت می­یابد و به حیات خود استمرار می­دهد.


پی­نوشت­ها:

1. اركان اصلي نظام ملل متحد از شش بخش شكل گرفته است؛ شامل: دبيرخانه؛ شوراي قيمومت، شوراي امنيت؛ شوراي اقتصادي و اجتماعي، مجمع عمومي؛ ديوان بين‌المللي دادگستري.

2. ركن اصلي شوراي اقتصادي و اجتماعي از دو كميسيون كاري و منطقه­یي و كميته‌ها و تشكيلات تخصصي تشكيل شده است. در مجموع سيزده كميسيون فرعي در يكي از شاخه‌هاي اين شورا فعال است، و ” كميسيون وضعيت زنان“ در كنار كميسيون‌هايي همچون ”حقوق بشر“، ”جمعيت و توسعه“، ” آمار“، ”توسعه‌ي پايدار“، ”علوم و فن‌آوري براي توسعه“، ”مواد مخدر“ از موقع حقوقي ويژه­یي برخوردار است.

3. CSW

4. INSTRAW

5. UNDP

6. UNIFEM

7. DAW

8. UNHCR

9. WHO

10 ILO

11. Social Constructions

12. Identity

(یقین positivity) positivists 13.

14. براي اطلاع كامل و جامع پيرامون مفهوم ”هويت“ بنگريد به جلد دوم كتاب عصر اطلاعات مانويل كاستلز كه تحت عنوان ”قدرت و هويت“ شكل بسته است. به ويژه از ص 22 تا ص 86.

15. مقاله‌ي تريف، توسط علي‌رضا طيب، تحت عنوان ”روابط بين­الملل و بررسي‌هاي امنيت“ در ش 174-173 دو ماه­نامه­ی اطلاعات سیاسی اقتصادی منتشر شده است.

16. Feminism

17. Thompson Kenneth w (1980) “master of International Thought” Baton Rouge: Loisiana state University Press

Thompson (1994) Fathers of International Thought” Baton Rouge: Loisiana state university, Press.

18. Dehumanization.

منابع:

Enloe. Cynthia (1990) Bananas, Beaches and Bombs: Making Feminis sense of International Politics, Berkeley CA: University of California press.

Smoke. Reichard and Harman. Willis (1987) “Paths to Peace: Exploring the feasibility of sustainable peace”, Boulder, Co: West view Press.

Terriff. Terry (1999) “Security studies today, Cambridge: Polity press.

Tickner. J. Ann (1992) Gender in international relations: feminist perspectives on achieving global security, New York: Colombia university press.